تبليغاتX
پرنده ترین


  هوالشاهد

نجوا با شهید گمنام دانشگاه گیلان - پرستوی شرهانی

شرهانی را من ندیده ام، اما تو که مسافر فرازهای افتخاری، تو که آمده ای از فردوس بگو، مگر چه کرده اید در این مختصات جغرافیای عشق،که حالا فرشته ها در قدمگاهتان بال می گسترانند و مشق عشق را به تماشا می نشینند و الفبای عاشقی را هجی می کنند؟
گرد طلایی نور پاشیده اند و ستاره کاشته اند انگار در این مساحت آسمانی ، که این چنین اهالی خاک را به افلاک پیوند می دهد.
و من برای درک این مسئله ها به معجزه فکر میکنم؛ اما برای تو ، معجزه معنای زندگی دارد. و این تفاوت بزرگ میان ماست که تو را مجال پرواز می دهد و مرا اما زمین گیر این خاک می کند.
بگو چه دارد این قطعه از خاک که بوی بهشت را می پراکند و نسیم خلد برین را به مشام جان می رساند؟ بگو قصه چیست که این جغرافیای نور، هر جا مانده ای را این چنین بی قرار وصل می کند و زخمی هجران؟
شنیده ام هر که در این وسعت جاودانگی پا گذاشت، با دل رفت و بی دل بازگشت.یادت هست؟ تو وقتی آمدی تنها چند استخوان...
دلت ، نامت ، پلاکت ، همه را جا نهاده بودی. تازه آن هم اگر تکلیف نبود، استخوان هایت هم چندان میلی به بازگشت نداشتند.
ماموریت جدید بود که تو را از سرزمین نور به دیار قبور کشانده بود. که شاید در خیال رفته ای را به قافله ی بارانی تان ملحق کند این استخوانها.
راستی رفیق، نگفتی در کدام گرای عاشقی پاره های تنت را جا گذاشتی و بال به بال ملائک ، شبیه پرستوها کوچ را آموختی؟ نشانم بده. بگذار چشم های خسته ام مجالی برای دیدن بیابند.بگذار حس کنم حضور معطر و بارانی ات را.
می دانی ، عجیب عطش دیدار شرهانی دارم.
به دلم آتش می زند نام شرهانی.
 لااقل برایم از رازهایش بگو.
از سر جاذبه ی نامش که مجنونم می کند.بگو چیست در این حجمش که مجنونم می کند.
 بگو چیست در این حجم نور که مرا به خود می خواند؟ این آوا چیست که به گوش دلم میرسد و حیرانم می کند؟
 چیزی بگو ، انیس غروب های شورانگیز شرهانی.
هزار بار در خیالم قدم بر خاک معطرش نهاده ام ، اما...
باران مجالم نمی دهد. بغض هایم را پیشکش آورده ام، بلکه جوابی از تو بگیرم. اذن دخول میخواهد دل تنگم.
دستانم را بگیر پرستوی خونین بال آسمان شرهانی .دستانم را بگیر.
نگاه کن ، خسته تر از آنم که تاب بیاورم این فراق را.
خسته تر از آنم. خسته تر از آن.

«گر هر کرانه بوی التماس می دهد     این جا همیشه معنی احساس می دهد
این جا مزارعشق، قدمگاه کوثر است    این جا همیشه عطر گل یاس می دهد»
 


باران



به قلم باران در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:24  | 


  یا ستار

وقتی قدم می زنی لابه لای سنگ هایی که نشانشان را به سینه دارند، فکر نکن که خوابیده اند؛ نه، از تو بیدارترند.
تمام قد به پا ایستاده اند.
اگر این طور نمی اندیشی یا این چنین احساس نمی کنی، به زنده بودنت شک کن!
ببین نبض روحت می زند؟
شاهد زنده بودن شان هم حال و هوایی است که وقتی می روی گلزار دچارش میشوی.
آن جا زندگی را بیشتر از تمام جاهای دیگر درک میکنی.
آن وقت زندگی ات تا به آن لحظه برایت جلوه ای ندارد.
فکر میکنی تا به امروز زنده نبوده ای، زندگی نکرده ای.
راز این طراوت را اگر درک کنی ، معنی زندگی حقیقی را هم خواهی فهمید.
می دانی چرا احساس می کنی که زندگی آن جا پر رنگ تر از تمام دنیا جریان دارد؟می دانی سرش چیست؟
اینان کسانی اند که زندگی جاوید و ابدی را به بهای زندگی اعتباری دنیا، معامله کرده اند.این مرگ عین زندگی ست.اصلا مرگ نیست، زیباترین مصداق زندگی ست.
آن قدر شیرین است که تا تجربه اش نکنیم، نمیتوانیم درکش کنیم.
حتی آن لحظه ای که درد و داغی سرب مذاب و سرخی خون، با هم تلاقی می کند، شیرینی اش دو چندان می شود.
شاهدش هم این سخن رسول مهربانی و رحمت که فرموده:
«شهید به خاطر کرامت های لحظه ی شهادت آرزو می کند، دوباره زنده شود تا بار دیگر به شهادت برسد»
حالا ببین این ها چه قدر عزیز دردانه های خدا می شوند که او دست نخورده و بکر خریدارشان است.
این جا که می رسد تبصره می خورد.
می گوید همه یک طور بیایند.
تنها با جامه ای سفید.
اما به اینان که می رسد میگوید نمی خواهم مثل بقیه به دیدارم وارد شوند.
باید فرق داشته باشند.
می گوید این ها که تمام هستی شان را داده اند تا به من برسند، من هم تمام وجودشان، حتی جامه ی خونین شان را به بهایی ارزشمند خریدارم.
این جا دیگر درهم است.
روح و جسم و خون و جامه... همه اش عیار بالا دارد.
دور ریختنی و جداکردنی ندارد.
همه را می خرد، یک جا.
و این از مقام شهادت خبر میدهد. این که شهید برای خدا خواستنی است، تمام و کمال.
و قصه به این جا که می رسد این حدیث قدسی به ذهن متبادر می شود:

«من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دینه و من علی دینه و انا دینه...»


                                                                                 

                                                                                                    
باران




به قلم باران در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:16  | 


  نون والقلم

به مناسبت سالروز عروج سرخ راوی فتح خون
تقدیم به آزاد مرد وادی هنر الهی؛ سید مرتضی
سید قلم را بردار.
بگذار جویبار احساس و شعور از چشمه سار جان تو بر کویر ذهن ترک خورده و عطشان ما جاری شود.بگو کدامین رویای صادقت را برایمان نجوا خواهی کرد؟ بگواز راز قلم.
قلمی که خدا به آن سوگند خورد: «نون و القلم»
بگو چه در گوش جانت زمزمه میکردند که واژه های فروغلتیده از قلمت، رشته ای می شدند برای اتصال زمین به آسمان؟ این فهم تو از هنر بود که به قلم حرمت داد و به هنر اعتبار.
بنویس از واگویه های رمز آلود افلاکیان.بگو از رازهای مگوی اهل آسمان.
آن قلمی که در دست تو بر دشت کاغذ روان می شد ، چونان سپیداری تنومند پای حقیقت خلقت می ماند. مانند سرو سبز می ایستاد و قد می کشید. چون بید مجنون حدیث عاشقی و دلدادگی سر می داد.قلم در دست تو، فرزند خلف اندیشه ی بشری بود.
سید، یادت هست می گفتند«شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند»
حالا من عمق این جمله را خوب حس می کنم.بعد از رفتنت، برای خیلی ها تو، تازه متولد شدی.
فکه اما نمی دانم چه داشت که تو آن را برای پرواز برگزیدی.
می گفتی: «هر شهیدی کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه ی خون اوست...»
آری، درست میگفتی، فکه تشنه بود.
عطش با نام فکه عجین است.مگر می شود از فکه گفت و از لبان عطشان شهدایش حرفی به میان نیاورد؟ فکه تشنه بود اما برای رفع این عطش از دستان آب کاری ساخته نبود. فکه خون میخواست و تو که از راه رسیدی انگار خنکای فردوس بر سوزانندگی این رمل ها چیره شد.تو که از راه رسیدی، جویی از کوثر بر قلب فکه جاری شد.تو که از راه رسیدی...
سید، راستی نگفتی چه گذشت آن لحظه ها ، دمادم پرواز، میان تو و فکه؟ فکه تو را به مسلخ عشق ، به ضیافت خون خوانده بود و تو لبیک گفتی.
آن گاه که قدم هایت را بر قلبش می نهادی ،ذره ذره اش تو را در آغوش می کشیدند.فکه تشنه بود.بعد تمام این سال ها فکه عطش را از یاد نبرده بود. و تو این را خوب فهمیده بودی که این چنین سبک بار دل به کرانه ی عشق زدی و آهنگ عروج کردی.
موج انفجار که بلند شد ، هم تو سیراب شدی هم فکه. حالا دیگر فکه تمام قامتت را در آغوش کشیده بود.
... حتما آمده بودند استقبالت.
« ادخلوها بسلام آمنین»
وقتی داشتی می رفتی بی شک لبخند بر لب داشتی. نگاهی انداختی به پایین؛ به رمل ها که تو را با ولع، تنگ در بغل گرفته بودند و دست تکان دادی که یعنی من رفتم ، این شما و این قالب تنگ خاکی ام. من رفتم...
اما نه ؛ خودت می گفتی: «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان مارا با خود برده است و شهدا مانده اند.»
تو مانده ای، استوار و پا برجا. نگاه کن، قلم ها هنوز لذت چرخیدن بر سفیدی کاغذ را به خاطر دارند. ببین دوربین ها را که بی قرار تکیه بر شانه های نستوه تو اند.
سید، قلم را بردار.
دوربین را روشن کن ، جبهه هنوز ناگفته ها دارد...



باران



به قلم باران در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:14  | 


  مزار عشق؛ هویزه

حالا تو که هویزه را چشیده ای، کی از خاطرت خواهد رفت دل انگیزی صبح های هویزه و بردمیدن خورشید را در آبی آسمان؟

کی فراموش خواهی کرد طنین نوای عشق را در ضیافت آلاله ها ، هنگام غروب هویزه؟

نگفتی هم کلاسی های آسمانی ات چه در گوشت زمزمه کردند که وداع با هویزه ، آن قدر برایت سخت شده بود؟ نگفتی طعم کدام احساس را در پرسه زدن های لابه لای مزارها ، مزه مزه کرده بودی، که چشم هایت هنگام وداع، کرانه ی موج دار دریا بود و طعم نگاهت شور؟

نگفتی در کلاس حل تمرین زندگی، شاگرد اول های این دانشگاه ، چه طور مسآله های بی جوابت را پاسخ دادند و راه حلش را یادت دادند؟

راستی، یادت هست آهنگ زمزمه ی دانه های باران هویزه را؟به مشام تو هم رسید شمیم دل انگیز رایحه ی گلاب؛ که بعد از بارش باران، از مزارها پراکنده میشد و دل ها را سرمست و هوایی می کرد؟
تو هم شنیدی که هر صبح گنجشک ها چه طور از هم جواری شان با ستاره های خاک به وجد می آمدند و خورشید را در لذت این تجربه سهیم می کردند؟ یادت می آید چه حال خوبی داشتیم وقتی قدم بر خاک هویزه می گذاشتیم؟
دلت هوایی نشد؟ دلتنگ نشدی؟بی تاب هویزه نیستی؟ بگو چند بار چشم هایت را بستی و آرزو کردی هویزه بهشتت باشد؟



باران



به قلم باران در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:34  | 


  خیانت در امانت در محضر ملت

تصویب قانون جدید مجلس مبنی بر دریافت مدام العمر 80 درصد حقوق مدیران سیاسی کشور دود از سر همه بلند کرد و خون به دل ملت کرد. بازتابهای مختلف این اتفاق را در مدت این چند روز شاهد بوده ایم. عجیب آنکه قانون تصویب شده توسط شورای نگهبان هم ظاهرا تایید شده و صحبتی از بررسی آن ،به رغم جریحه دار شدن اذهان ملت در میان نیست.

خطاب من به 122 نفر از نمایندگانی ست که به تصویب این قانون رای موافق داده اند.به آقایان توصیه ی اکید می کنم حتما سری به وصیت نامه ی سیاسی-الهی حضرت امام (ره) بزنند، خصوصا بندهای مربوط به مجلس را بخوانند.شاید یادشان بیفتد برای چه روی صندلی های مجلس نشسته اند و اندکی از روح بلند حضرت امام(ره) که ناظرشان است شرم کنند و دل ملت را این طور خون نکنند.

این آقایان یقینا مورد خطاب نامه ی حضرت امیر(ع) که به کارگزار خود که به ایشان خیانت کرده بود قرار میگیرند که فرمود:

دشمنت بی پدر باد! گویا میراث پدر و مادرت را به خانه می بری! سبحان الله!! آیابه معاد ایمان نداری و از حسابرسی دقیق قیامت نمی ترسی؟ ای که در نزد ما از خردمندان به شمار می آمدی! چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا کردی در حالی که می دانی حرام می خوری! و حرام می نوشی!...

پس از خدا بترس و اموال آنان (مردم) را بازگردان.اگر چنین نکنی  و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم، تو را کیفر خواهم کرد که نزد خدا عذر خواه من باشد و با شمشیری تو را میزنم که به هر کس زدم وارد دوزخ گردید. سوگند به خدا! اگر حسن و حسین(ع) چنین می کردندکه تو انجام دادی،از من روی خوش نمیدیدند و به آرزو نمی رسیدند تا آنکه حق را از آنان بازپس ستانم و باطلی را که پدید آمده، نابود سازم.

به پروردگار جهانیان سوگند! اگر آنچه که تو از اموال مسلمانان به ناحق بردی، بر من حلال بود، خشنود نبودم که آن را میراث بازماندگانم قرار دهم. پس دست نگه دار و اندیشه نما، فکر کن که به پایان زندگی رسیده ای، در زیر خاکها پنهان شده و اعمال تو را بر تو عرضه داشته اند، آنجا که ستمکار با حسرت فریاد می زند و تباه کننده ی عمر و فرصت ها آرزوی بازگشت دارد اما « راه فرار و چاره مسدود است »

                                                                                             نامه 41 نهج البلاغه


باران




به قلم باران در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 15:33  |