هوالشاهد
گرد طلایی نور پاشیده اند و ستاره کاشته اند انگار در این مساحت آسمانی ، که این چنین اهالی خاک را به افلاک پیوند می دهد.
و من برای درک این مسئله ها به معجزه فکر میکنم؛ اما برای تو ، معجزه معنای زندگی دارد. و این تفاوت بزرگ میان ماست که تو را مجال پرواز می دهد و مرا اما زمین گیر این خاک می کند.
بگو چه دارد این قطعه از خاک که بوی بهشت را می پراکند و نسیم خلد برین را به مشام جان می رساند؟ بگو قصه چیست که این جغرافیای نور، هر جا مانده ای را این چنین بی قرار وصل می کند و زخمی هجران؟
شنیده ام هر که در این وسعت جاودانگی پا گذاشت، با دل رفت و بی دل بازگشت.یادت هست؟ تو وقتی آمدی تنها چند استخوان...
دلت ، نامت ، پلاکت ، همه را جا نهاده بودی. تازه آن هم اگر تکلیف نبود، استخوان هایت هم چندان میلی به بازگشت نداشتند.
ماموریت جدید بود که تو را از سرزمین نور به دیار قبور کشانده بود. که شاید در خیال رفته ای را به قافله ی بارانی تان ملحق کند این استخوانها.
راستی رفیق، نگفتی در کدام گرای عاشقی پاره های تنت را جا گذاشتی و بال به بال ملائک ، شبیه پرستوها کوچ را آموختی؟ نشانم بده. بگذار چشم های خسته ام مجالی برای دیدن بیابند.بگذار حس کنم حضور معطر و بارانی ات را.
می دانی ، عجیب عطش دیدار شرهانی دارم.
به دلم آتش می زند نام شرهانی.
لااقل برایم از رازهایش بگو.
از سر جاذبه ی نامش که مجنونم می کند.بگو چیست در این حجمش که مجنونم می کند.
بگو چیست در این حجم نور که مرا به خود می خواند؟ این آوا چیست که به گوش دلم میرسد و حیرانم می کند؟
چیزی بگو ، انیس غروب های شورانگیز شرهانی.
هزار بار در خیالم قدم بر خاک معطرش نهاده ام ، اما...
باران مجالم نمی دهد. بغض هایم را پیشکش آورده ام، بلکه جوابی از تو بگیرم. اذن دخول میخواهد دل تنگم.
دستانم را بگیر پرستوی خونین بال آسمان شرهانی .دستانم را بگیر.
نگاه کن ، خسته تر از آنم که تاب بیاورم این فراق را.
خسته تر از آنم. خسته تر از آن.
این جا مزارعشق، قدمگاه کوثر است این جا همیشه عطر گل یاس می دهد»


باران







